X
تبلیغات
رایتل

حسین خان دره شوری و انگیزه آموزش عشایری


.................

من چند هفته پس از صدور فرمان وکیل باشی به مدرسه رفتم .به کارخانه ی آدم سازی رفتم .زحمت زیاد کشیدم.رنج فراوان بردم بلکه آدم شوم.

من اولین کودک قشقایی بودم که در کلاس های ابتدایی شاگرد اول می شدم .

قشقایی ها در روزگار سختی و مشقّت یکدیگر را دوست می دارند .همه ی تبعیدی ها از پیشرفت های درسی من خوش حال می شدند و به کسانم تبریک می گفتند.

در میان خان ها و کلانتران آن که به نحوی شورانگیز به تشویق من برخاست،حسین خان دره شوری کلانتر مشهور ایل بود .این مرد عزیز که پس از صولت الدوله مقتدرترین شخصیت قشقایی بود و به همین دلیل هم پس از چندی تیرباران گشت از موفقیت من بیش از دیگران شادمان شد .

روزی،هنگامی که از مدرسه بیرون می آمدم با فرستاده ی حسین خان روبه رو شدم .جوان زبده ای بود .دستور داشت که مرا به خانه ی اربابش که نزدیک مدرسه بود ببرد .من از کسانم اجازه نداشتم.خواستم نروم.کیفم را از دستم گرفت و مجبورم کرد که بروم.

به زودی به خانه کلانتر دره شوری رسیدم که بسیاری از کلانتران مهمانش هستند .میزبان پرجلال و نامدار، برخلاف معمول و انتظار ، به احترام من که کودک یازده ساله ای بودم از جا برخاست و با لحنی مهربان از همه ی مهمانان خواست که از جا برخیزند و آن گاه گفت : « به اولین بچه ی قشقایی که خوب درس می خواند احترام کنید تا بچه های دیگر قشقایی هم خوب درس بخوانند .من دستور داده ام که پسرم جهانگیر را از ایل به تهران بیاورند که درس بخواند .ما از شهر عقب افتاده ایم .از عشایر دیگر هم جلو نیستیم .مدت هاست که بچه های بختیاری تحصیل می کنند .عده ای از آن ها را به خارجه فرستاده اند .»

کلانتر متواضع و هوشمند طایفه ی دره شوری مرا در کنار خود نشاند .پیشانیم را بوسید .دفترم را دید.خطم را پسندید و گفت : « پدرت اسیر بود.مادرت را هم به اسارت آوردند .از همه جا خبردارم ..دارو ندارتان به غارت رفته است .از هستی ساقط شده اید .چیزی برایتان برجا نمانده است .صاحب بهترین سفره ها و زیباترین اسب های قشقایی بودید و حالا در اتاقک تاریک یک طویله زندگی می کنید .ولی فرزند، برای تو بد نشده است ، اگر خوب درس بخوانی جای سوخته ها سبز می شود .»

مژه هایم تر بودند . بغض گلویم را گرفته بود .بغض گلوی همه را گرفته بود .چشم ها از اشک لبریز بود .همه آماده ی گریستن بودند .روزگار سختی بود.فقط چند روزی از مرگ سردار ایل در زندان می گذشت .

من آن روز را هیچ گاه فراموش نکرده ام و نمی کنم .هنوز بوسه ی افتخاربخش این انسان صادق و صمیمی را بر پیشانی خود احساس می کنم .هنوز آهنگ پرطنین کلام و ارتعاش هیجان انگیز صدایش را در گوش دارم .من آن روز را هیچ گاه فراموش نکرده ام و نمی کنم.آن روز برای من یک روز تاریخی بود .روزی بود که گویی تکلیف روزهای دیگر عمرم را مشخص کرد.روزی بود که سرنوشت سال های آینده ی حیاتم را رقم زد .مثل این که از آن روز به بعد چشم انداز تازه ای پیش روی داشتم .راهم معین بود ،‌راهی قشنگ که از میان سرزمینی دلکش می گذشت و به سوی قله ها می رفت .

.....


نوشته ی فوق برگزیده ای است از کتاب « اگر قره قاج نبود ... » نوشته ی " محمد بهمن بیگی " ، انتشارات نوید شیراز .

[ شنبه 28 شهریور 1394 ] [ 23:02 ] [ آسمان ]